درباره ترجمه کتاب «خود و آنچه ازوست»-اثر ماکس اشتیرنر

انتشارِ چاپ دهمِ کتابِ «خود و آنچه ازوست» اثر ماکس اشتیرنر اتفاقی بسیار مهم در حوزه اندیشه و فلسفه در کشور ما است. در زمانه ای که کنترل ترجمه های فلسفی در دست دو دسته ی به اصطلاح فرانکفورتی (با تعصبی بر انتشار صرف آثار چپ) و دسته ی به اصطلاح پساساختارگرا (با تعصبات خاص خود) افتاده، انتشار چند باره ی اثری به این اندازه مهم در تاریخ فلسفه، اما مهجور مانده در ایران، واقعه ای فرخنده است. باید آفرین گفت بر مترجم آن، نیما حیاتی مهر، که پرواضح است اثر را به دقت و وسواس و همچنین عشق ترجمه کرده است. معادل بسیار زیبای «خودمداری» که نیما حیاتی مهر در برابر واژه ی اگوییسم (egoism) پیشنهاد داده، از جمله بهترین معادل سازی های چند سال اخیر در ترجمه ی فلسفی است. به قول مترجم «آنچه بر مدار خود می چرخد» بسیار بهتر از خودخواهی و ناترجمه ی اگوییسم مفهوم را منتقل می سازد. از جمله معادل های پیشنهادی جالب توسط نویسنده، پیشنهاد واژه ی «تنانگی» به جای felsh که گزینه ی قابل قبول و جذابی به نظر می رسد.

از زیبایی های اثر این است که با وجود آنکه یکی از مهم ترین آثار تولیدی نسل هگلی های جوان است و بیشک یکی از برترین های آنان نیز هست، همچنان لحنی روان و راحت را حفظ کرده است و بسیار خوشخوان است و در عین حال هیچ چیز از صراحت، تندی و لهجه ی طعنه آمیز اثر کاسته نشده است.

ترجمه ی دیگری به تازگی از این اثر انجام شده (من و مال من – رویا منجم) که به درستی بسیار نکوهش شده است و بسیار در اشاره به نابودی متن و مفهوم در آن سخن رفته است. خواننده پس از دیدنِ این ترجمه ی دوم در حیرت می ماند که چه نیازی بوده که ترجمه ای دوباره با این سطح از عجله، شلختی و بی سوادیِ فلسفی از اثری چنین ژرف و چنین مهم صورت بگیرد. البته مترجم مذکور (رویا منجم) گویی در ترجمه های اینچنینی دستی بلند دارد، تاکنون اثار بسیاری به قلم کجِ خود به لجن مالیده است و اکنون نیز در این زمینه شهرتی به هم زده است. گویی تلاش و انگیزه ای شخصی مترجم را بر این می دارد که به جنگ آثار بزرگ فلسفی و ادبی جهان برود و آنان را نزد مخاطبان ایرانی زشت، بی معنا و پراشتباه سازد. در نکوهش این ترجمه همین بس که نام اثر را به «من و مال من» تبدیل نموده است.

اما انتشار چاپ دهم کتاب «خود و آنچه ازوست» از این رو دارای اهمیت است که نمایانگر نوعی جریان فکری -فلسفی بسیار بنیان شکن و همچنان تازه است که در ایران جز به کوتاهی در کتاب «هگلی های جوان» چندان شناخته نشده بود. بسیاری کتاب را صرفا از طریق حملات مارکس و انگلس به آن در ایدئولوژی آلمانی می شناسند، که به جد باید گفت حملاتی کودکانه، بی منطق و بیشتر گویی از سرِ کینه است. این  تفسیر زمانی برجسته تر می شود که بدانیم انگلس در نامه ای که از او به جای مانده، به صراحت به ترس خود از این کتاب اشاره کرده و آن را مستعد تبدیل شدن به مانعی بر سر جنبش دانسته است. کمونیست ها کتاب را به راست گرایی متهم کردند و راست گریان و لیبرال ها به تندروی در ساختارشکنی و به بی اخلاقی بسیار.

کتاب هر چه باشد، یک چیز مسلم است: باید آن را خواند!

منوچهر بهداروند